من شب نیستم روز نیستم در سحر با صبا ول نمی گردم با خدا نمی خوابم بی خدا زندگی نمی کنم مستاجر ندارم جر نمی دم جاز نمی زنم جاهاز نمی خوام خام نمی شم خم نمی شم کم نمی شم گند که می شم... بس کنید برید خونه هاتون اینجا اگه میاید بگید قبلش من برم کلید رو میذارم تو جا کفشی با دمپایی می رم حتی اگه بارون بیاد حتی اگه باتوم بیاد از هر جایی پایین من می رم بالا آنتنو بچرخونم یه چرخی بزنم یه چُرتی چیزی می رم که ابر شم کم شم گند نزنم بم شم، شمع و پروانه و مرگ هارمونیکا و کنترباس و دودوک و مکعب مستطیلی خالی تو بِشت زَرا برای حجمِ انتزاعی موردِ علاقت که قطعا پوچه بازم نتونستی زندونیم کنی وقت اضافم نداره پنالتیاروهم که خودت زدی حالام بشین خودتو بزن به منم سر بزن میشد میگفتم زنگ بزنی اس بزنی اما نمیشه مثل همیشه که نشد و نخواهد شد فقط فکر می کردیم
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:45 توسط علی هاشمی 