آن قدر صبر کردم زیر پاهایم هزاران دو هزار برج میلاد سبز شد و به فام های فانتوم ماه های رنگ روغنیده هشتم رسید! بازگرد و این ساعت ال ای دی را با ساطور نداشته این سردخانه خورد کن و روی گاز نوشابه های پپسی من شلغم خام و روغن پاچه کوسه آبپز کن و ساعتی کوک کن از همان ها که خواب می ماند و خون می خواهد و مدیون است بودنش را به انگشتان دستانی که چرخ دندهایش را می چرخانند و میدمیدندند اندر انهر روزهایش جان.حرف یک روز و دو شب نیست، ختم قرآن گرفتم برای محزونی روحت که کافیست، باز گرد و ببین شب ها در همان گرگ و گوسفندی بامداد و بامنداد زمین استندبای شدند و ما برای اینکه بفهمیم پیش دبستانی ها چرا دقیقا یازده و پنج صدم و نیم برابر پیش دانشگاهی ها ریش و پشم در آوردند علامت تعجب سه هزار و دویست و شش نقطه ای شدیم.بازگرد که سخت است دلم از تو پر باشد و تو سالی یک فصل و سه ماه و دوازده هفته و هفت ضرب در دوازده روز بیایی و پشت حصیرهای اتاقم آب نمک غرغره کنی و آب شکر خالی.دیگر نباتات عالم از خوف نامت شاخ و برگ هایشان نمی ریزد، بازگرد و ببین امروز مثلا سهوا عمدا 13 آبان بود و هنوز برگی را روی زمین پاهای کورم پودر نکرده اند، ای نداااد پس کجایی؟ کجایی؟ کجایی پاییز من که چهارده آذر بازگردی و اسمم را از شناسنامه هم خون هایم لاک بگیری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 23:59 توسط علی هاشمی 