این طرف تر آمدم، حس کردم فقط از او یک اسم می شناسم...قبل تر ها حتی بارها سحرها برایش آبغوره اعلا از چشم هایم پیشکش می گرفتم اما حالا قطره ای هم به خودم نمی فروشند! به اتاقم برگشتم.به قرآن سرمه ای رنگم دستی کشیدم ((از من دست کشیده بود!)). عود مشکی روشن کردم، ساعت چهار شده بود و مادرم برای سحری صدایم زد. رفتم، کاش دیگر بر نمی گشتم! هر معده که حقش را گرفت همه از هم کم شدیم. برگشتم و از حال خودم رفتم. دو چیز مرا خم کرده بود، یکی خودم و یکی خودم ((شیطان))! دو رکعت نماز توبه خواندم با همان مهر شکسته یک وجبی! یک تف روی سوزش عود کردم. قرآن سورمه ای به من چشمک می زد و من دلم را خوش می کردم که او با من هیچ وقت بهم نمی زند...از نیم رخ صورتش را بوسیدم، خواستم صفحه ای بخوانمش که صدای اذان مسجد چند کوچه پایینی بک وکال صدای اذان تلویزیون شده بود.از نیم رخ صورتش را بوسیدم، بستمش و جلوی آغاز فردایم گذاشتم! رفتم تا نمازم را بخوانم...... دلم از خدا دور شده بود، حس کردم فقط از او یک اسم می شناسم. یک فرشته مرا دیسکانکت کرده بود! مودمم سوخته بود! از قلکم قول گرفتم پول هایم را جمع کند تا برایم وایمکس ایرانسل بخرد و... یعنی حال من خوب می شود؟ ساعت هشت شده بود و مادرم برای افطار صدایم زد. رفتم، برگشتم و همه چیز دوباره تکرار شد!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:46 توسط علی هاشمی 