مثل جیب و کف دستم آسمان خالی بود، ابرها می رفتند خورشید و کبریت و ماه و روستا و... می رفتند! کچلی می آمد مثل پشم و خشم و ریش و چک های برگشتی دل من پر می شد تا این جا تا اینجا ... ((کچل ها دلشان خالی نیست، هم هنوز مو هست و هم هنوز جای خالی، هم هنوز پشت گردن مو هست و هم هنوز تا پشت لب ها جای خالی!))
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 12:56 توسط علی هاشمی 