تبليغاتX
html> Sinnersland

Sinnersland

مردم در خوابند، هنگامی که می میرند بیدار می شوند... علی (ع)

سلام

من مشغول مردنم هستم

به

شعر ها

ترانه ها

کشاورزها

زن ها

سایه ها

درخت ها

بندهای رخت

ریسه ها

شاش ها

شیشه ها

غازها

اسپری ها

بوها

بازها

جاده ها

مردها

تلخ ها

جیوه ها

بادبادک ها

تیغ ها

طوطی ها

گرسنه ها

شب ها

چراغ های خاموش

کتاب ها

ریزها

نمازها

سیگار ها

جوراب ها

ریمیکس ها

روبازها

دروازه ها

موبایل ها

فیلم ها

ترازها

بتادین ها

ویتامین ها

روناس ها

رعد و برق ها

جوادها

جواب ها

خنده ها

بی نیاز ها

سورئال ها

طباخی ها

با سواد ها

میاندوآبی ها

متال بازها

روانی ها

عکس ها

وانتی ها

اعلامیه ها

طنزها

حامله ها

قلب ها

نیازها

سازها

شورت فروش ها

شلوارک دوزها

میوه فروش ها

سوپری ها

سوپورها

سوسک ها

استقلالی ها

گورخر ها

اگریستانسیالیسمی ها

کورها

ندارها

همکلاسی ها

رواق ها

خشک شویی ها

شوفاژها

رومبلی ها

ناناز ها

مانیتورها

پیازها

جامدادی ها

کلاه ها

عطرها

ادکلن ها

لواشک ها

چراغ نفتی ها

توپ دولایه ها

توپ گرون ها

آخوندها

آلارمها

ماهیگیرها

کلاغ ها

چهر فاز ها

رو میزی ها

ترازها

ژیلت ها

ضد شوره ها

زنده شورها

کفن فروش ها

آپارادچی ها

سربدارها

سنگ قبر فروش ها

مرده شورها

روضه خوان ها

سوراخ ها

و...

همه و همه

همه و همه

به همیه همه

سلام زرد مرا برسانید.

اینجا پاییز است

و آنجا نیست

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 3:2 توسط علی هاشمی |

من شب نیستم

روز نیستم

در سحر با صبا ول نمی گردم

با خدا نمی خوابم

بی خدا زندگی نمی کنم

مستاجر ندارم

جر نمی دم

جاز نمی زنم

جاهاز نمی خوام

خام نمی شم

خم نمی شم

کم نمی شم

گند که می شم...

بس کنید

برید خونه هاتون

اینجا اگه میاید بگید قبلش من برم

کلید رو میذارم تو جا کفشی

با دمپایی می رم

حتی اگه بارون بیاد

حتی اگه باتوم بیاد

از هر جایی پایین

من می رم بالا

آنتنو بچرخونم

یه چرخی بزنم

یه چُرتی

چیزی

می رم که ابر شم

کم شم

گند نزنم

بم شم،

شمع و پروانه و مرگ

هارمونیکا و کنترباس و دودوک

و مکعب مستطیلی خالی تو بِشت زَرا

برای حجمِ انتزاعی موردِ علاقت

که قطعا پوچه

بازم نتونستی زندونیم کنی

وقت اضافم نداره

پنالتیاروهم که خودت زدی

حالام بشین خودتو بزن

به منم سر بزن

میشد میگفتم زنگ بزنی

اس بزنی

اما

نمیشه

مثل همیشه که نشد

و نخواهد شد

فقط فکر می کردیم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:45 توسط علی هاشمی

یه در نزن میای تو؛

اینجا دیگه زن و بچه نخوابیده...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:46 توسط علی هاشمی

ساری دلم که مجبورم خلطم را غورت بدهم!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 22:23 توسط علی هاشمی

ناگهان آسمان قهوه ای شد و همه ی باران ها ریخت.مریم انگار روی کاناپه ای سرد کنج دیوار سال ها مرده بود...من هم از پشت شیشه انار و لانه ی خیس یاکریم ها را نگاه می کردم.

...ساعت پنج و چهارده دقیقه بعد از ظهر نبود.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 17:14 توسط علی هاشمی

امشب ما بودیم، یعنی همه ما...عود مشکی که قولش را داده بودم، شمعی که برای تولدم خریده بودی و تمام چراغ های خانه که روشن بود مثل دلم خاموش ((لعنت بر پدر و مادر کسی که در این جمله پارادوکس بگیرد)).خودنویسم را چاغ کردم ((البته این را هم بگویم که او نمی داند چا ق غ کردن با کدام غ ق است اما من به او گفتم که چه چاغ شود و چه چاق چیزی از دخمه اش کم نمی شود)).دو پرتقال آورده بودم، کوچکتری برای من و بزرگترتره ام برای تو با چاقوی دسته زرد خز و شارژری که زرت زرت باطری دوربین بی زبون مردم را شارژ می کند.ماژیک تکست مارکرم مهمان ناخوانده بود مثل من، فندک زیپپو، دستمال کاغذی اتفاقی مچاله چروک، سرنگ جوهرچی و مرکبی که دیگر پرکلاغی نبود....همه ما می خواستیم صورتت را ببوسیم و به گوش هایت بگوییم این را بداند که چه قدر دوستت داریم و می خواهیم مبارک همیشه تولدت باشد نه هیچ کس دیگری...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 1:14 توسط علی هاشمی

خودتون دیوونه اید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:13 توسط علی هاشمی

همسر عزیزم لطفا سر و گوش ات را نجنبان!

- به زیر چشم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:52 توسط علی هاشمی

من به همین زندگی کوچکم قانع ام؛ هر چند که نمی دانم یک روز می میرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 23:40 توسط علی هاشمی

مرگ نیم فصل نمی شناسد، نصف پاییز را که مجذور یک سوم کتانژانت هفتصد و هفتاد و دو کنی باز هم انتهای هر جنب و جوش ((عقلانی و نفسانی)) x مساوی یک می شود!

ریاضی یعنی چه!؟! من دیشب یک شیشه مرکب داغ سیاه پر کلاغی ام را روی سفیدی بومی که سیاهی اش را لاک گرفته بودم پاشیدم، یک رقم تا یک کمبود داشت...

اما شکر که پشت هیچ بومی ننوشتند یک یکم مساوی یک!

x و y ها به تابوت ننه شان خندیده اند! چه کسی یک بار جواب معادله اش گ مساوی یک شد؟

اما نمک که جلوی هیچ بومی ننوشتند این ریاضی نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 0:34 توسط علی هاشمی

بهترین انسان ها بودند کلاغ ها اگر نمی ریدند.

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 1:47 توسط علی هاشمی

خودم هم اینجوری هستم.

دوست ندارم باشم.

پس نباید این جوری باشم.

+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:24 توسط علی هاشمی

هر چند که شدیدا خوابم می آید اما دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:34 توسط علی هاشمی

پارچه سفید را پس زدم؛ سرم را بلند کردم و صورتم را سفت بوسیدم...دلم سوخت! نه برای خودم، برای تو و تمام آنهایی که امروز بیوه اند...
خیالت را جمع و منها نکن، برایت فردا عصر یک وه پست پیشتاز میکنم!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 19:46 توسط علی هاشمی

رگم را که زدم، آنقدر گریه کرد تا آرام گرفت!

+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 0:40 توسط علی هاشمی

آدامس جویده ام را لای ورق های کتاب صورتی قلم چی خواهرم محبوس می کنم؛ وقف عام!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 22:50 توسط علی هاشمی

نسخه ات را قاب می گیرم دکتر،

خوشحالم از اینکه می توانم سکته کنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 23:22 توسط علی هاشمی

کاش تو هم اونقدر پول داشتی تا مثل من همه چیزو به جون می خریدی...

بدبخت گدا!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:13 توسط علی هاشمی

آن قدر صبر کردم زیر پاهایم هزاران دو هزار برج میلاد سبز شد و به فام های فانتوم ماه های رنگ روغنیده هشتم رسید! بازگرد و این ساعت ال ای دی را با ساطور نداشته این سردخانه خورد کن و روی گاز نوشابه های پپسی من شلغم خام و روغن پاچه کوسه آبپز کن و ساعتی کوک کن از همان ها که خواب می ماند و خون می خواهد و مدیون است بودنش را به انگشتان دستانی که چرخ دندهایش را می چرخانند و میدمیدندند اندر انهر روزهایش جان.حرف یک روز و دو شب نیست، ختم قرآن گرفتم برای محزونی روحت که کافیست، باز گرد و ببین شب ها در همان گرگ و گوسفندی بامداد و بامنداد زمین استندبای شدند و ما برای اینکه بفهمیم پیش دبستانی ها چرا دقیقا یازده و پنج صدم و نیم برابر پیش دانشگاهی ها ریش و پشم در آوردند علامت تعجب سه هزار و دویست و شش نقطه ای شدیم.بازگرد که سخت است دلم از تو پر باشد و تو سالی یک فصل و سه ماه و دوازده هفته و هفت ضرب در دوازده روز بیایی و پشت حصیرهای اتاقم آب نمک غرغره کنی و آب شکر خالی.دیگر نباتات عالم از خوف نامت شاخ و برگ هایشان نمی ریزد، بازگرد و ببین امروز مثلا سهوا عمدا 13 آبان بود و هنوز برگی را روی زمین پاهای کورم پودر نکرده اند، ای نداااد پس کجایی؟ کجایی؟ کجایی پاییز من که چهارده آذر بازگردی و اسمم را از شناسنامه هم خون هایم لاک بگیری؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 23:59 توسط علی هاشمی

و سه روز بعد می آیی دستش را میگیری و میبری، زنم را میگوییم...حتما او را می شناسی نه؟ آن روز هم چیزی نمی گویم چون انگشتانم تایپ نمی کنند...

اما ایکس و وای و زد بر تو فمنیست احمق، سورئالیست ها فردا شب سرت را در بستر می برند! و فیلم ات بین ادوات جامعه شر ((share)) می شود عین پستانک با طعم ریق خرمگس معرکه آباد استوایی.

فمنیست احمق!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 22:3 توسط علی هاشمی

من کاغذم باهام کارتن نمیشه ساخت!

یادت اومد؟ یارت نبود؟ میم ها فین فاف قین الف مین م... نبود؟

یادت میاد یادت نبود؟






خب به درک!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:53 توسط علی هاشمی

مثل همیشه چای ات را که خوردی یک حبه قند اضافه آمد،

مثل من

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 13:32 توسط علی هاشمی

برای خریدن یک گل سر، کیف پول مهربانم! هیچ وقت خالی نشو.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 4:55 توسط علی هاشمی

به حال که برگشتم یک ربع تا چهار مانده بود.موهای خیسم را پس زدم و در آینه به حزن چاله های خالی صورتم گریستم. مادرم در آشپزخانه برای سحر استمبلی درست کرده بود و با گردن کلفت ترین چاقوی خانه خربزه ای را تشریح می کرد.کولر را روشن کردم، هنوز همه خواب بودند، حتی خودم!

این طرف تر آمدم،

حس کردم فقط از او یک اسم می شناسم...قبل تر ها حتی بارها سحرها برایش آبغوره اعلا از چشم هایم پیشکش می گرفتم اما حالا قطره ای هم به خودم نمی فروشند!

به اتاقم برگشتم.به قرآن سرمه ای رنگم دستی کشیدم ((از من دست کشیده بود!)).

عود مشکی روشن کردم، ساعت چهار شده بود و مادرم برای سحری صدایم زد.

 رفتم،

کاش دیگر بر نمی گشتم!

هر معده که حقش را گرفت همه از هم کم شدیم.

برگشتم و از حال خودم رفتم. دو چیز مرا خم کرده بود، یکی خودم و یکی خودم ((شیطان))!

دو رکعت نماز توبه خواندم با همان مهر شکسته یک وجبی!

یک تف روی سوزش عود کردم. قرآن سورمه ای به من چشمک می زد و من دلم را خوش می کردم که او با من هیچ وقت بهم نمی زند...از نیم رخ صورتش را بوسیدم، خواستم صفحه ای بخوانمش که صدای اذان مسجد چند کوچه پایینی بک وکال صدای اذان تلویزیون شده بود.از نیم رخ صورتش را بوسیدم، بستمش و جلوی آغاز فردایم گذاشتم!

رفتم تا نمازم را بخوانم......

دلم از خدا دور شده بود، حس کردم فقط از او یک اسم می شناسم. یک فرشته مرا دیسکانکت کرده بود! مودمم سوخته بود!

از قلکم قول گرفتم پول هایم را جمع کند تا برایم وایمکس ایرانسل بخرد و...


یعنی حال من خوب می شود؟

ساعت هشت شده بود و مادرم برای افطار صدایم زد.

 رفتم،

برگشتم و همه چیز دوباره تکرار شد!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:46 توسط علی هاشمی

حال تهوع بهم دست داد، من بهش دست ندادم

دلم درد گرفت، من نگرفتم

،

روزه گرفته بودم

مثل زن

((حرف طلاق رو نزن!))

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 0:20 توسط علی هاشمی

مثل جیب و کف دستم آسمان خالی بود،

ابرها می رفتند

خورشید و کبریت و ماه و روستا و... می رفتند!

کچلی می آمد

مثل پشم و خشم و ریش و چک های برگشتی

دل من پر می شد

تا این جا

تا اینجا

...

((کچل ها دلشان خالی نیست، هم هنوز مو هست و هم هنوز جای خالی، هم هنوز پشت گردن مو هست و هم هنوز تا پشت لب ها جای خالی!))


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 12:56 توسط علی هاشمی

آسمان آبی نسیت، آب، دریا، صورتی، کودکی، زیر سیگاری، متکا و هونگ آبی نیست...

((این ها را روی لب دیشب خدا بیرون گوش یک نفر زمزمه کرد!))

امشب آرزویم را به خدا می گویم


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 11:52 توسط علی هاشمی

روزی که فهمیدی،

با سنگ بیدارم کن تا دوباره زنده شوم

آنگاه گوش های خرم را بکش و محکومش کن که چرا آن روزها می فهمید و فهماندنش را عرعر می پنداشتی


مهرام و بهرام و شهرام و سگ دام و...او که بود؟ سس یا هار؟ دوست یا دشمن؟ 

ج: همه اینها! و هم وزن هایی که نگفتی!

کاش یکبار او را می دیدم و

- از صمیم دل و روده -

 فحشش می دادم، گمشو

سنگش می زدم، برو

استخوان پرتابش می کردم که در رو

گوشت به تنم نماند!

رحم کن...من از همین گربه های دم صبح خودم می ترسم، تو دیگر پاچه گیرم نشو

- اما نشد -

.

.

.

می فهمی؟

می دانم نمی فهمم،

اما چرا اینقدر نفهمی؟

سگ به روی منقار کلاغ تافت می زد قدر من تحقیر نمی شد

نه

اما من تحقیر هم نشدم

تهقیر شدم


+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 18:30 توسط علی هاشمی

از خر شیطون نمیام پایین!

چون خریدمش و دیگه خر شیطون نیست،

خر منه! مال خودمه...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 23:32 توسط علی هاشمی

زیر قلبم خون اومده

داره میره

کاری باهاش نداری؟

با من چی؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 18:26 توسط علی هاشمی